|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
آن دانش آموز دبیرستانی که هر ماه با ذوق و شوق
نشریه را ورق می زد به فکرش هم خطور نمی کرد
که روزی در همان نشریه بنویسد چه رسد به آنکه
روزی بخواهد از آنجا بیاید بیرون !
خیلی وقت بود که غزل خداحافظی را در ذهنم زمزمه
می کردم ولی شاید ترس از خشک شدن قلمم بود
یا دوستی های بی پیرایه مان که نگهم می داشت ...
چه می شود کرد گاهی لازم است در اوج رها کنی!