مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نصف شبی خسته از ترجمه نه چندان رضایت بخش یک مقاله تخصصی، که هم کند جلو می رفت و هم معادل هایم برای اصطلاحات کلیدی اش حسابی ناامید کننده بود، به عادت همه استراحت های بین درس این سالها، سرک کشیدم توی دنیای مجازی. بعد خیلی اتفاقی، با یک خاطره، یک یاد، یک کلیک... رسیدم به پیوندهای دست نخورده روزهای پرتقالی که سه چهار سالی می شود به روز نشده. 

خاطره همه وبلاگ خوانی ها، دوست های مجازی، نظرها، لینک ها، پیوندها، دعوت های وبلاگی... پشت سر هم ردیف شد. شروع کردم یکی یکی باز کردن وبلاگ های دوستان قدیمی. 

خیلی ها سال ها یا ماه ها بود که به روز نشده بودند. 

وبلاگ خیلی ها شده بود محلی برای انتشار نوشته های رسمی شان در جاهای دیگر.

کامنت دانی ها خالی و تک و توک و تبلیغی. 

از همه بدتر وبلاگ هایی بود که حذف شده بودند. 

وبلاگ هایی که یکی آدرسشان را برداشته بود و داشت تبلیغ تور و دبی و وسایل ورزشی می کرد. 

همه انگار خانه هایی متروکه باشند، با دیوارهای خراب، فرسوده... یا با ساکنان جدید نچسب. نه آن همسایه های قدیمی گشاده رو. 

دلم گرفت و نامیدانه فکر کردم  اصلا ماها که ماندیم مثلا میخواهیم چه چیزی را ثابت کنیم؟ که خیلی مقاومیم؟ که کم نمی آوریم...

دلم خواست غیرمنتظره و طهورا را صدا کنم و بگویم بیایید یک کم با هم دردودل کنیم...

یا نه، به یاد شش سال پیش دوباره قرار نمایشگاه کتاب بگذاریم...

یا اصلا موج وبلاگی درست کنیم...

بیشتر بنویسیم...

چه می دانم از این دست و پا زدن های خسته آدم هایی که می خواهند با گذر زمان بجنگند. 

آخ که دنیای مجازی، دایره مجازی آدم هایی که می شناختیمشان، با قلمشان... فکرشان... زندگی شان خو گرفته بودیم... چقدر سوت و کور شده. 

 

+ سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ صاد |