|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
چندروز است دارم با خودم کلنجار میروم اینها را بنویسم؟ نمی دانم. مهم نیست. مهم این است که امسال، این بار، بیشتر از همه بارها و سال های دیگر حرف زیارتت دور و برم بود و خداحافظی دوستانت را شنیدم. مهم این است که امسال، این بار، بیشتر از همه بارها و سال های دیگر دلم را فشار دادم که تنگ نشود، چشمم را فشار دادم که گریه نکند، فکرم را فشار دادم که فکر نکند، خیال نپروراند، غصه نخورد... هی رفتم و آمدم و سر خودم داد زدم. نمی خواهندت!! زور که نیست. ول کن!
ببین، من هرچه میتوانستم بکنم کردم
حالا خودت بگو این بغض کهنه را کجای دلم بگذارم؟
همه دارند به سوی حرمت می آیند
طبق معمول من بی سر و پا جاماندم
تو من را خالص می خواهی. این "من" خالص نیست، آدم نیست، نه؟