|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
رمضان امسال هم دارد می رسد و من مثل سالهای قبل بیشتر از اینکه شوق داشته باشم می ترسم. می ترسم از بیهودگی هایی که دنیایم را گرفته، از دنیایی که دست و پاهایم را بسته...
رمضان دارد می رسد. مثل یک امید. مثل یک ستاره روشن. رمضان دارد می آید و من در این یک سال هیچ نیکی ای اندوخته نکردم که پیشکشش کنم، و من در این یکسال فلج تر شده ام، زمین گیرتر شده ام ... دوست دارم بلند شوم. بدوم در استقبالش. مقدمش را گل باران کنم. اما هیچ گلی نکاشته ام. هیچ قدمی برنداشته ام.
رمضان دارد می رسد و من از حالا نگران شب اول شوال ام. شبی که دوست ندارم مثل سالهای قبل بی لبخند و پر از حسرت بگذرد.
رمضان دارد می رسد. خدا دارد نگاهم می کند. بلند می شوم آیا؟
یکبار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچه ای را که رها گشته در امواج...