|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
هرسال همین طور می آید. یک وقتی که اصلا حواسم نیست...یک وقتی که ذهنم مشغول چیزهای دیگر است...یک وقتی که انتظارش را ندارم.. آهسته می آید پشت سرم می ایستد. چشمانم را می گیرد و آرام می پرسد: حدس بزن! و من همان طور که با تمام وجود دارم عطرش را نفس می کشم، شمرده شمرده می گویم: بهار شده...

قبل نماز ظهر با چادرنماز تکیه داده بودم به دیوار سفید اتاق. پرتوهای آفتاب سر ظهر که بین روزنه های پرده تور سفید پخش شده بود روی قرمزی قالیچه وسط اتاق و همه جا را روشن کرده بود.
محو تماشای نسیم بودم که از لای در نمیه باز تراس خودش را جاکرده بود داخل و داشت چرخ می زد که یک دفعه همه فکرهایم یادم رفت، زمان ایستاد و من با خودم گفتم: بهار شده!
آن موقع حواسم نبود امروز اول اسفند است.
هرسال از اوایل اسفند سروکله اش پیدا می شود. همین قدر ناگهانی...همین قدر سرزده..همین قدر شیرین...
بهار پشت در است
یه گوش پنجره آرام
نسیم گفت و گذشت...
مژگان عباسلو