|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بالاخره زمان طواف وداع هم رسید . از همان اول سفر ترس این لحظه ها را داشتم . خداحافظی با طواف خیلی سخت بود . خیلی خیلی سخت . همه جای دنیا می شود نماز خواند ، قرآن خواند ، حتی به عکس کعبه نگاه کرد اما دیگر هیچ کجا نمی شود طواف کرد . در مسجدالحرام بود که ایمان آوردم اگر در دنیا جایی باشد و لحظه ای و کاری که تو در آن لحظه نه دلت بخواهد جای دیگری باشی نه در زمان دیگری باشی ، و نه کار دیگری بکنی ، هنگام طواف است . مثل یک معجزه می ماند . یک حال خوب غریب . انگار به معراج رفته ای ...
دفعه ی قبل نگفتم . تجربه نداشتم . اما حالا مطمئن بودم . خودم را خوب شناخته بودم در این شش سال . برای همین به خدا و رسولش گفتم . در تمام لحظات خداحافظی گفتم . گفتم که من حافظه ام ضعیف است . نگذار دوباره فراموش کنم . جوری گفتم که خدا به حالم رحم کند ، که پیامبر برایم دعا کند . برایشان گفتم از دنیایی که یک رنگ دیگر است ، یک بوی دیگر می دهد ، گفتم از شب های بی ستاره ی شهرمان ، گفتم از هوای گرفته ی خیابان هایمان ، گفتم از تاریکی خانه هایمان .گفتم خدایا مرا زود برگردان . من حافظه ام ضعیف است . بهشت را زود یادم می رود ...
شش صبح کنار بقیه ی اهالی کاروان در لابی هتل جمع شدیم . هر کس در حال و هوایی بود . به خاطر بیداری شب قبل حسابی خواب آلود بودم . احساس می کردم اغلب شبیه منند . گرفته و گیج و مبهوت . یعی تمام شده بود ؟ دیگر کعبه را نمی دیدیم ؟ لباس ها اغلب مرتب بود . آماده ی استقبال در فرودگاه . دنیا ، دنیا شده بود و آدم ها ، آدم های دنیایی . نه اینکه ببینم ، بیشتر حس می کردم . انگار دیگر آنجا مکه و حوالی مسجدالحرام نبود . ایران شده بود . وقتی قرار نیست از لابی هتل به مسجدالحرام بروی دیگر مقصدت هرجا که می خواهد باشد . دنیا ، دنیاست . فضا را دوست نداشتم . فضای انتظار و پاسپورت و چرت و بلیط . فضای برگشت . همه چیز بوی شهر می داد ، بوی درس و زندگی و دغدغه های پوچ زمینی . و من چقدر دلم گرفته بود و حالی داشتم که خدا می دانست . انگار بعد از دوازده روز از خواب بیدار شده باشی ، که نه ، بعد دوازده روز بیداری دوباره بخواهی به خواب بروی !
بعد از صف های طولانی و معطلی های خسته کننده در فرودگاه بالاخره سوار هواپیما شدیم . فضا دیگر مثل دوازده روز پیش خشک و رسمی نبود . حالا دیگر همه با هم صمیمی شده بودند و سر جایشان بند نمی شدند . هواپیما به هم ریخته بود . بچه های کاروان که تمام این مدت نمک سفر ما بودند یکی یکی سرهایشان را از پشت صندلی ها می آوردند بیرون و با تفنگ های خیالی به مسافران نشسته شلیک می کردند . مردم وسط هواپیما راه افتاده بودند به عکس یادگاری رفتن . با هم . با بچه ها . با نرگس که شیرینی خامه ای سفر ما بود . یکی از سرخ و سفید ترین و تپل ترین بچه هایی که در عمرم دیدم و در فرودگاه مادرش می گفت برویم ایران باید جواب پس بدهم چرا لپ هایش آب رفته!!
قبل ترها این طور نبودم . حالا اینجوری شده ام . هر جا ، توی روزنامه ، وسط لینک های یک سایت ، لابه لای اگهی های چسبانده شده روی دیوار ... کافی است اسم مکه را ببینم ، بقیع را ، عمره را ... انگار کسی به اسم صدایم کرده باشد می ایستم . چشمانم گشاد می شود . آن ستون روزنامه را کامل می خوانم ، آن لینک را همان جا باز می کنم ، وسط خیابان می ایستم به خواندن آگهی چسبانده شده روی دیوار ... انگار یک مهاجر باشم که جایی اسم وطنش را می بیند ، خبری از شهرش می خواند ...
همه ی حرم ها همین حس را دارد . بعد مکه رفتم مشهد ، رفتم قم . فقط در آن مکان ها بود که غم دوری را فراموش می کردم . فقط آنجا بود که دلم آرام می گرفت . روضه هم همین طور است . هیئت هم . در اوج روضه دوباره حال و هوای شب های مسجدالنبی تکرار می شود . دوباره صدای بال زدن ملائک را می شنوم . هیئت بوی مدینه میدهد ، بوی طواف ، بوی آدم های خوب خدا . انگار در شهری غریب یکی به اسم کوچک صدایت بزند . دلم برای مدینه تنگ شد و برای کربلا گرفت . کربلا برای من مثل وطنی می ماند که ندیده باشی اش ... دلم می گیرد و می ریزد و وجودم پر از حسرت می شود .