|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
بی اختیار منتظرش بود . بی آنکه به روی خودش بیاورد . اتفاقی قرار بود بیفتد که زهیر در تنهایی هم از فکرکردن به آن طفره می رفت . خودش را فریب می داد و همه ی حواسش به این بود که با حسین روبه رو نشود! برنامه ی حرکت کاروان را جوری تنظیم کرده بود که با او در یک منزل اقامت نکند . سایه به سایه دنبالش می رفت و مراقب بود که نزدیک نشود ، که چشم در چشم نیفتند...میرفت و به خودش دلداری می داد : حسین یادش از من نمی آید ، می داند عثمانی هستم...حسین سرش شلوغ است این روزها !
از وقتی از مکه راه افتادند حواسش به همه چیز بود . مرد را می دید که مدتی است بیشتر به فکر فرو می رود ، با نگاه هایی عمیق و دور دست ، غروب ها که پرده ی خیمه را کنار می زد باز می دیدش که در صحرا قدم می زند . با دستانی گره شده در هم . دلهَم هم یک گوشه می ایستاد ودرسکوت نگاهش می کرد . خبرها کم و بیش به گوش او هم رسیده بود . عزیمت پسر رسول خدا از مدینه به مکه . حج ناتمام و حالا سفرش به عراق . حالا دیگر همه ی اهل کاروان درباره ی سفر حسین حرف می زدند . درباره ی قافله ای که چند منزل جلوتر بود . زن در سکوت زمزمه ها را می شنید و در تنهایی اش به چیزهای قشنگی فکر می کرد .
خیمه شلوغ بود . دور هم نشسته بودند و غذا می خوردند . ظرف ها دست به دست می گشت ، کاسه های شیر پر و خالی می شد . پر از حرف ، پر از همهمه . یک دفعه کسی چیزی گفت که همه ساکت شدند . یک خاموشی عجیب و طولانی . اتفاق ، افتاده بود . وسط شلوغی ظهرخیمه . اتفاق افتاده بود ولی انگار هیچ کس نمی خواست باورش کند . پیک حسین برای دعوت از مرد آمده بود . زن ، لبخند شیرینی زد .
با اینکه عثمانی بود و دل چرکین از علی ، اما حرمت رسول خدا و خانواده اش را هم فراموش نکرده بود. همه ی روزهای گذشته را در این فکر بود که مبادا حسین بخواندم! حالا پیک حسین برای دعوت از او آمده بود و او چقدر دلش می خواست این سکوت خیمه برای همیشه ادامه داشته باشد . دلش می خواست زمان همین جا بایستد . جلو تر نرود . حوصله ی ثانیه های بعد را نداشت . از لحظه ی سخت "انتخاب" می ترسید . جوری سکوت کرده بود انگار نفس کشیدن هم یادش رفته ....
زن چشم دوخته بود به مرد و منتظر انتخابش بود . هردقیقه برایش به اندازه ی یک سال طول می کشید . کسی جرئت شکستن سکوت را نداشت . فشاری را که روی مرد بود حس کرد . تردید را از چشمانش خواند ، شریک زندگی اش بین دوراهی مانده بود . دیگر جای سکوت نبود ، رو کرد به مردش. آرام ولی مطمئن گفت : پسر رسول خدا تو را می خواند و تو فکر می کنی ؟!
دستور نداد ، نصیحت نکرد. سمت التماس و خواهش هم نرفت. فقط یک سوال کرد . یک سوال کرد و ساکت شد . سوالی که کار خودش را کرد...و همه فهمیدند کار از کار گذشت! تیر به هدف خورده بود . دیوار تردید زهیر فروریخت...