|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مدت هاست که هیچ صدایی ندارم. آرام آرامم
ساکت ساکت
شبیه بچه هایی که گوشه کنار اتاق، بی خیال حرف بزرگترها ، بی توجه به سر و صدای هوس انگیز بازی های بچه های دیگر ، برای خودشان مشغولند
با یک عروسک ، با یک کتاب ، با یک فکر
من هم همین جاها هستم
مشغولم
با خانه داری
با کلاس های وقت گیر بیخود
با مطلب نوشتن های پراکنده برای این ور و آنور
با آشپزی
با وبگردی های بی سابقه
شاید اولین کسی باشم که بیشتر وب هایتان را به محض به روزشدن می خوانم
- گرچه مثل همیشه کم می شود که نظر بگذارم -
من همین گوشه ها نشسته ام و دارم برای خودم کاردستی درست میکنم
یک قوری کوچک میخرم و پرش میکنم از مدادرنگی
کنف میخرم و با پارچه مخمل قدیمی و ظرف پلاستیکی آیس تی گلدان میسازم
من همین اطراف دارم با یک سیر آرام برای خودم کتاب میخوانم
آرام، پراکنده، خوشحال
روزهایی که خانه ام سی دی سخنرانی را می گذارم و صدایش را بلند بلند میکنم
آنقدر که به ته آشپزخانه هم برسد
با شروع سخنرانی من هم شروع میکنم
...لباس می شویم ، اتو میکنم ، غذا میپزم، گردگیری میکنم
این روزها به اندازه تمام عمرم لیست مینویسم
لیست خریدهای تره بار
خریدهای سوپر
لوازم منزل
خریدهای ماه آینده
...سال آینده
- و همیشه بعد هر تیک کلی مورد دیگر اضافه میشود پایین لیست -
و خسته ام کرده دنیا
وسط این خاله بازی ها
گاهی می شود که نگرانی خودش را جاکند وسط درزهای حوصله ام
و مرا یاد موضوع پایان نامه ای بیندازد که هنوز انتخاب نشده
مقاله هایی که نوشته نشده، کنکوری که در پیش است ...
گرچه دوباره، خیلی زود
قاطی کاردستی ها گم می شود
لابه لای ادویه ها می ریزد توی قابلمه
یا لای صفحه های خوانده شده کتابی که در دست دارم جا می ماند
این روزها به اندازه تمام عمرم دلتنگم
برای دوستانی که این مشهد رفتن های چند روزه فرصت شنیدن صدایشان را هم نمی دهد
و بیشتر از تمام سالهای گذشته به تک تکشان فکر میکنم
و یک بار نشد تلفن را بردارم و زنگ بزنم به یکی از وروجک هایی که مدام در ذهنم پرسه می زند
که هیچ وقت میانه خوبی با تلفن نداشته ام
این چند خط را هم برای همان ها نوشتم
که حواسشان به من هست
که بگویم خوبم
و بعد مدتها ساکت
و بگویم خوشحالم
و تازه می شوم هروقت نامتان از ذهنم عبور می کند ....
اما سکوتی که پس این تنهایی است
مثل یک آینه می ماند
من را برای خودم شفاف می کند
غبارهای پرهیاهو که کنار می روند
یک دفعه به خودت می آیی :
چقدر خالی ... چقدر هیچ ....
کجا رفت بیست و سه سالگی ام؟