|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
برای اینکه موقع زیارت دوره خسته نباشیم صبح حرم نرفتیم . ظهر هم تا خودم را رساندم دیگر برای روضه النبی راه نمی دادند . معمولا این طور است که یک ساعت راه می دهند و دو ساعت بعدی را مشغول خارج کردن افراد هستند . دلم گرفته بود . روضه رفتن امروز را از دست داده بودم . عقب تر از خروجی نشستم و مشغول قرآن خواندنم شدم . در همان حال مردم را می دیدم که گروه گروه خارج می شوند . فکر می کردم آخر زمان روضه است . ولی این طور نبود . تا یکی دو ساعت بعد مردم خارج می شدند و من دلم بیشتر می شکست . می خواستم بروم جلو به آنها که می آیند بیرون بگویم نیایید . حیف است . یک عده مثل من دارند اینجا حسرت می کشند . کار به جایی رسید که طرف خروجی را اصلا نمی توانستم نگاه کنم . اعصابم خرد می شد . انگار حوا بودم که هبوط کرده به زمین . امروز بهشت نرفته بودم!
سه تا خانم عرب نشستند کنارم . با هم بودند . یکی شان ایستاد به نماز و من در کمال تعجب دیدم هنگام سجده با احتیاط و پنهانی مهر می گذارد . داشتم از شادی بال در می آوردم . شیعه بودند حتما ! از آنی که کنارم نشسته بود پرسیدم . تایید کرد . شیعه بودند و از اهالی احصر عربستان . کمی بعد خودشان باب صحبت را گشودند و چهارتایی حسابی حرف زدیم . آنها برایم از سختی زندگی در اینجا گفتند و من برایشان گفتم که پیش ما شیعیان عربستان چقدر عزیزند. دیگر حسابی دوست شده بودیم . من هرجور شده سعی می کردم منظورم را برسانم و آنها هم کلماتشان را با کلی مترادف می گفتند که من بفهمم . برای اینکه آبروریزی حرف زدنم را درست کنم گفتم ما ایرانی ها از راهنمایی – حالا بماند که این کلمه ی راهنمایی را چه جوری رساندم!!!_ عربی خواندن را شروع می کنیم ولی فقط قواعد می خوانیم واصلا مکالمه کار نمی کنیم .برای همین حرف زدن اینقدر برایمان دشوار است . بعد هم اسم چندتا از کتاب های درست و حسابی قواعدشان را بردم که من اینها را خوانده ام ! خوانده بودم واقعا !! خداحافظی با آنها خیلی سخت بود . اصلا دلم نمی خواست ترکشان کنم . چقدر احساس نزدیکی می کردیم . مثل یک فامیل دور که بعد از مدت ها دیده باشی اش . مثل دوست دوران دبستان که اتفاقی پیدایش کنی ...خواهرهایم بودند !
بالاخره پیدایش کردم . (محمدالمهدی) را می گویم . همان که در دایره ای سبز رنگ نوشته شده روی دیوارهای مسجدالنبی و هیچ کس نمی تواند پاکش کند . همیشه هنگام بازگشت از روضه النبی سربه هوا بودم . ستون ها و دیوارها را نگاه می کردم تا برسم به جایی که اسامی ائمه را نوشته اند . محمدالباقر(ع) را دیدم و ذوق زدم ،علی النقی(ع) را دیدم و دلم باز شد . حسین(ع) و علی(ع) و عباس را دیدم و عشق کردم . نام تمامی ائمه ما کنار نام سایر اصحاب رسول خدا(ص) روی دیوارهای مسجدالنبی حک شده . کار دولت عثمانی است و مربوط به سالهایی که اینطور جنگ شیعه و سنی راه نیفتاده بوده . و از میان همه ی این اسامی بیشتر از همه (محمدالمهدی) است که به دل آدم می چسبد . انگار خود امام را زیارت کرده باشی وسط تاریکی جهل و ظلم وهابی ها . عادتم شده بود . هربار بعد روضه باید اسامی تک تک ائمه را می دیدیم و بعد می ایستادم جای که محمدالمهدی در زاویه ی نگاهم باشد و اشک می ریختم . مردم کشورهای دیگر با تعجب نگاهم می کردند که زل زده بودم به دیوارهای بالایی مسجد النبی و در حال خودم بودم . یک بار ایستادم تا یک خانم ایرانی را پیداکردم. نشانش دادم . مثل من زل زد به آن بالا و در حال خودش رفت . و من با لبخند و قدم هایی آهسته دور شدم . پیوند عجیبی است بین همه ی ما با امامی که غایب اما حاضر است .

شب باشد و تو باشی و گنبدخضرا . دلم می خواست این صحنه ها را برای همیشه ثبت کنم . برای شب های شلوغ و آلوده ی تهران . برای شب های تاریک و افسرده ی تهران . برای خیابان های پر ازدحام و شلوغی تهران . برای روزهای خستگی و درماندگی . برای لحظه هایی که دلتنگ ثانیه ثانیه ی اینجا خواهم شد . روی سنگ های سفید مسجدالنبی نشسته بودم ، تکیه داده بودم به یکی از ستون ها ، زل زده بودم به درخشش گنبد در سیاهی شب و تصمیم گرفته بودم این صحنه را انقدر خوب در ذهنم نقاشی کنم که برای تمام روزها و ماه های بعد کفایتم کند . جلوی تمام دنیایی که بعد از سفر منتظرم بود حمایتم کند و کنار همه ی خستگی و بیچارگی زندگی بیروح ماشینی شادی ام باشد . می خواستم عمق این لحظه را بگیرم و با خودم ببرم تهران . بگذارم توی جانمازم ، قاب کنم روی دیوار ، بگذارم تصویر زمینه ی کامپیوتر ...دلم می خواست این لحظه های قشنگ آسمانی تا آخر دنیا طول بکشد و من تا آخر دنیا عشق کنم با پیامبرم . چشم هایم را خوب باز کردم ، عینکم را چند بار روی چشمم جابه جا کردم ، دقیقه های متوالی زل زدم به این صحنه و استشمام کردم عطر فرشتگان را . می خواستم این صحنه را جدای از همه برای خودم سوغات ببرم . برای همیشه های دلتنگی ام ...