|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
مدت هاست درس نخوانده ام . مدت هاست . درست از بعد کنکور . یک وقت هایی یاد دبیرستان و روزها ی قشنگش که می افتم حسابی دلم میگیرد . یاد مباحثه ها ، بحث های سر کلاس ، چهارچشمی به معلم خیره شدن ها ، سوال کردن های زنگ تفریح ، قانع نشدن ها...
یاد شب های امتحان . کلاسی ، مستمر ، پایان ترم . یاد درس پرسیدن های سر کلاس...
حالا من مدت هاست درس نخوانده ام . از وقتی وارد دانشگاه شدم . نه خوانده ام نه چیزی یاد گرفته ام . جز تک و توکی کلاس در کارشناسی یا حالا در ارشد .
انقدر سر کلاس های بیخود نشسته ام که گوش دادن یادم رفته . واقعا یادم رفته . حالا مثل کسی که شرطی شده باشد تا وارد کلاس میشوم خوابم می گیرد . حالا اگر یک روز یادم برود کتابی از خانه بردارم حسابی ناراحت می شوم و تمام دقیقه ها را لحظه شماری میکنم تا کلاس تمام شود .
سه سال کارشناسی همین طور گذشت . با غیر حضوری کردن تمام کلاس هایی که امکانش بود ، با استفاده از تمام ذخایر غیبت(حتی با احتساب دوسه جلسه ا که استاد حضور و غیاب را فراموش میکند) با کلی کتاب غیردرسی و اغلب داستانی که سر کلاس ها تمام کردم ، کلی سخنران مذهبی که سر کلاس ها گوش کردم . کلی نامه نگاری های دوسه صفحه ای با بغل دستی سر همین کلاس ها...
آخر ترم هم جزوه میگرفتم . شب امتحان هم میخواندم . شاگرد اول هم می شدم .
سه سال کارشناسی همین طور گذشت و من دلم برای همه ی روزهایی که فقط برای حضور و غیاب دانشگاه رفتم می سوزد . خیلی می سوزد .
ارشد را این طور شروع نکردم . دوباره مثل ترم اول کارشناسی پر از انرژی بودم وپر از سوال و پر از شوق به دانستن .
بهترین داشگاه بود و هم کلاسی هایی که همه رتبه های زیر سی کنکور بودند . همه امده بودیم یاد بگیریم . ولی خیلی طولی نکشید تا بفهمم خبری نیست ! اینجا هم . حتی اینجا هم ! فقط دوتا از پنج کلاس این ترممان ارزش گوش کردن دارد . بقیه یا منبر رفتن های استادان بی سواد است یا درس دادن و جزوه گفتن به دبستانی ترین شکل ممکن .
ولی من ساکت ننشستم . تابستان رخوت سه سال گذشته را از وجودم برده بود و حالا دوباره پر از اعتراض بودم . پر از میل به دانستن .
و هیچ چیز خاصی نمی خواستم . جز کلاس های خوب . با استادانی که بدانند .
راه افتادم دنبال تغییر دانشگاه .همه تعجب می کردند انتقالی از دانشگاه تهران ؟
اما به کجا ؟ به کجا که بهتر باشد ؟
طول کشید تا خوم را قانع کنم همه جا همین است . وقتی از پیش معاون آموزشی دانشکده برمیگشتم و کلی شکایت کرده بودم با خودم گفتم از کجا معلوم که این ادم خوب که به حرف هایت گوش کرد یکی از همان استادها نباشد . آدم خوب با استاد خوب فرق میکند و همه ی درد اینجاست که هیچ کس اهمیت نمیدهد این ادمی که خوب است و درس خوان است و نمره هایش هم خوب ، استاد خوبی هم می شود ؟ چیزی می داند ؟نمره آوردن را که همه بلدند .
حالا بعد چندماه این در و ان در زدن و حرص خوردن و پیش همه رفتن و غر زدن باز انرژی ام دارد تمام می شود . بحث به کجا را هم که کنار بگذاریم تغییر دانشگاه در ارشد ممکن نیست . استادها هم قرار نیست عوض شوند . زد و بندهای گروه خیلی قوی تر از اعتراض چندتا دانشجوست . ( این را در کارشناسی هم فهمیده بودم . وقت مدیرگروه خودش بی سوادترین استادتان است شکایتت را پیش که ببری ؟شکایت از بی سوادی استاد شکایت خاصی است ! خیلی ها حتی نمی فهمند حرفت چیست! بدتر از آن شکایت خوب درس ندادن استاد با سواد است ! این را دیگر خودت هم به سختی میفهمی !!)
این طورمان کردند . این طور که آخر ترم ساعت یکی از کلاس ها را یادم برود از بس نرفته ام . این طور که از بیکاری سر کلاس ها امکانات گوشی ام را کشف کنم ! که کلاس ساعت هشت را ردیف دوم بنشینم و کلاس ساعت ده همان روز را ردیف هفتم ! دارم عادت میکنم باز . ولی نه عادت نمیکنم . دلم می سوزد . چشمم می سوزد . من خیلی دوست دارم یادبگیرم . عاشق دانستنم . دوست دارم سر کلاس ها گوش کنم و سوال کنم و تند تند حرف ها استاد را یادداشت کنم . دوست دارم درس بخوانم ، تحقیق کنم ، به دنبال جواب سوالی که در کلاس ایجاد شده ساعت ها کتاب های کتابخانه را زیر و رو کنم . من عاشق دانستنم و نه برای مدرک و نه برای اسم و رسم و نه حتی برای شغل دانشگاه رفتم . آمده بودم یاد بگیرم . حالا دانشگاه همه ی اینها را به من می دهد جز خواسته ی اصلی ام . دوروزی که در هفته دانشگاه می روم جزء بدترن روزهاست . باز حرص میخورم . باز می سوزم . باز برای صدمین بار غر میزنم و برای صد و یکمین بار دنبال راهی می گردم . راه برای پیدا کردن جایی که در آن کلاس خوب باشد و استاد خوب . همین . من درس خواندن را دوست دارم .
دلم برای روزهای قشنگ دبیرستان تنگ شده . کاش تمام نمی شد . دانشگاه با همه ی استاد های خواب آلوده اش استعداد عجیبی در کشتن استعدادها دارد !
همه تعجب می کنند که بدانند زن و شوهری که یکی شریف میخواند و یکی دانشگاه تهران مطمئن اند که بعدها بچه هایشان را دانشگاه نمی فرستند . تازه درباره ی مدرسه فرستادنشان هم باید فکر کنند !!!