مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 آن شب خواب بابا  را می دید . بیدار که شد نبود . هرجا را نگاه کرد ، نبود .                      خرابه بود و زنان ماتم زده . صدایش زد . نیامد . دوباره صدایش زد . نیامد . گریه کرد ، ضجه زد...آنقدر بی تابی کرد تا پدر آمد .                

آمد و دخترک را با خودش برد...

+ جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ صاد |