|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سرویس دم در منتظر است ، صدای بوق هایش کم کم دارد محله را پرمی کند . چادرش را به سر میکند و دارد کیفش را دنبال خودش در راه پله ها می کشد که صدای مادر از آشپزخانه می رسد : " یه دقیقه صبر کن ! " دیرش شده ، بندهای کفشش را هم نبسته ، جوراب های کج و کوله که با سرعت پوشیده اذیتش می کند . خواب مانده بود . از راننده سرویس و بچه ها خجالت می کشد . می گوید : " مامان دیرم شده ! رفتم..." دارد با عجله از پله ها پایین می رود که باز صدای مادر می آید : " یه لحظه ! " صبر می کند . این پا و آن پا می کند . مادر می آید . زود سروکله اش پیدا می شود که چادر رنگی به سرکرده و وسط پله ها خودش را به دختر رسانده . لقمه ای که با عجله پیچیده شده را در کیف دختر می گذارد . زیپ کیف هنوز باز است و حروف "ممنون" دختر روی هوا مانده اند که سوار سرویسش می شود . مادر همان طور که حالا با تانی پله ها را بالا می رود لبخند می زند . دخترش بی صبحانه نمانده !
از همان سر صبح که از خانه زده ای بیرون یک دقیقه استراحت نکرده ای .از این کلاس به آن کلاس . از این کار به آن کار. از فرط خستگی چند بار سر کلاس ها چشمانت را همان طور نشسته چند دقیقه ای بسته ای . خستگی کلافه ات کرده . حالا غروب شده . همان طور که پلاستیک سنگین کتابها را در دست گرفته ای و با دست دیگر چتر را وی سرت نگه داشته ای آخرین بخش مسیرت را پیاده می آیی . پایین چادرت حسابی خیس شده ، داخل کفش هایت هم آب رفته و اعصابت را خرد می کند . خیابان های شلوغ ، اتوبوس های شلوغ ، صف های انتظار طولانی کلافه ات کرده . یک ساعتی هست که با این کیف و پلاستیک سنگین یا راه رفته ای یا ایستاده ای . دلت لک زده برای یک دقیقه نشستن ...
بالاخره به خانه می رسی . اولش حتی باورت نمی شود ! همه چیز را رها می کنی گوشه ای و خودت کلافه و خسته می نشینی روی مبل . نیم ساعتی را همین طور بی حرکت می مانی و درحالی که چشمانت به نقطه ی مبهمی خیره مانده به چیزهای درهم و برهمی فکر می کنی . فقط دلت می خواهد بخوابی . نمازت را نخوانده ای . این چند رکعت حالا چقدر سخت و طولانی به نظر می رسد . نه می خوابی نه حال نماز داری . اما چه می شود کرد . ده ساعت دیگر را هم اگر همین طور بنشینی بالاخره باید بلند شد . به سختی خودت را از جا می کنی و وضو میگیری . اما هنوز "الله اکبر" را کامل نگفته ای که همه چیز تمام می شود . موج آرامش است که وجودت را پر می کند . همه ی خستگی ها یادت می رود . همه ی دغدغه ها فراموشت می شود . انگار یک مشت سرور می پاشند در دلت . همین طور سر سجاده می نشینی و به چیزهای قشنگ فکر میکنی...
بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم این نمازهای واجب لقمه های نور خدا هستند . خدایی که نگهمان می دارد . به اصرار هایمان گوش نمی کند . به دیر شدنمان توجه نمی کند . خستگی هایمان منصرفش نمی کند...
خدایی که هرطور شده خودش را به ما می رساند و یک لقمه نور دردلمان می گذارد .
یک لقمه نور برای اینکه گرسنه نمانیم...
