مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

انگار این کارها تمام نمی شود . این سرشلوغی ها روزبه روز شدیدتر می شود . آدم از خودش دور می شود تا خود آرمانی اش را بسازد . تا رشد کند به حساب . فارغ التحصیل شود ، شاگرد اول شود ، گواهینامه بگیرد ، زبانش را تمام کند ... یک سال می دوی و از تمام آن چه هویت "تو" را شکل می داد دور می شوی . امیدت به تابستانی است که وقتی شروع می شود می فهمی گویا قرار است شلوغ تر از روزهای تحصیلت باشد . یک هفته با خودت کلنجار می روی تا باز کتاب دست بگیری برای المپیادی که هیچ جایی در برنامه های فشرده ی زندگیت برایش باز نکرده بودی ... و بعد امتحانات جامعه و ...

دنیا همین طور دارد می رود و من را به  دنبال خودش می کشد و من در چشم همه موفق تر می شوم ولی نمی دانم چرا دیگر خیلی وقت است فکر نمی کنم و نمی نویسم و دور می شوم و دور می شوم و رجب را از دست می دهم که امتحان دارم و شعبان را که ...

هی ظاهرم بزرگ تر می شود ، هی درونم کوچک تر می شود ...

دیگر مدت هاست  حال کتاب خواندن ندارم ، حرفی ندارم که اینجا بنویسم ، من بی آنکه بخواهم دارم حرکت می کنم در راهی که همه تاییدش می کنند و من هر روز به آن بدبین تر می شوم ...

دنیا آرام آرام تارهایش را به دورم می پیچد و من آهسته آهسته پلک هایم را می بندم و خودم را به خواب میزنم...این شب ها کابوس می بینم !

شاید زندگی دارد واقعی تر می شود . من دارم بزرگ می شوم . فقط بعضی وقت ها دلم می گیرد ، هوای روضه می کند ، بهانه ی حرم حضرت معصومه را می گیرد...

ولی پیش خودمان بماند من زلال کودکی هایم را بیشتر دوست داشتم .


پ.ن:جناب همسر می گویند بنویس که ننوشتنت را از چشم من می بینند ! نوشتم محض اثبات بی گناهی بهترین همسر دنیا .

+ سه شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۰ صاد |