|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
...باور کن من دلم تنگ شده که وارد خانه که می شوم مستقیم بیایم طرف کامپیوتر . با همان لباس های بیرون کامپیوتر را روشن کنم و شروع کنم به تایپ کردن و ثبت کنم تمام جملاتی را که در مسیر خانه ساخته ام . تمام چیزهایی را که آن روز به آنها فکر کرده ام .
من دلم تنگ شده برای لغزیدن بانمک و بی استرس انگشتانم روی کیبورد . من دلم تنگ شده برای از هر دری نوشتن . بدون فکر کردن به مخاطب نوشتن ، از ته دل نوشتن به امید آنکه کسی پیدا شود از ته دل بخواندش... نه ! مشکل وقت نیست . مشکل نمی دانم کجاست که این روزها حرف هایم ، دردهایم ، فکرهایم به قلم که چه عرض کنم به زبان هم نمی آیند .
چندخط که تایپ می کنم دستم ناخودآگاه می رود به سمت فلش بالای سمت راست کیبورد و تمام حرف هایم به ثانیه دفن می شود در زمان . و باز من می مانم و اضطراب مرگ این همه نوزاد . من و عذاب وجدان روزها نگفتن .
یک نفر بیاید و دست این صاد وسواسی درونم را که نمی گذارد حرف بزنم بگیرد . یک نفر بیاید مرا از دستش رها کند تا همین پست را هم پاک نکرده ...