|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
تقدیم به فاران :

راه می روم در صحن ها
نگاهم می چرخد روی چهره های مختلف
چقدر آدم های جورواجور به تو پناه آورده اند!
چراغانی صحن در تاریکی شب خیره کننده است
جمعیت موج می زند
یک چشمم به پنجره فولاد است و
چشم دیگر زیارتنامه می خواند
صحنه صحنه اش دلم را می لرزاند ، حال خوبی دست می دهد
می پرسم چرا ؟ چرا سقاخانه باید اینقدر هوایی ام کند؟
عشق اجازه ی ورود به عقل نمی دهد
خودش هم حال گفتن ندارد
زمزمه می کنم :
عاشق باش و فکر نکن ...
گرمای عصر است که اذن دخول می خوانم
مثل همیشه چشم در چشم آن مناره ی بست بالا می ایستم
اذن دخول تمام شده اما اجازه ی رفتن نیست
باید خالی شوم از هرآنچه جز او
چند ثانیه ای با خودم کلنجار می روم
عنایتش اگر نبود این ذهن انباشته اینقدر زود آرام نمی شد
بسم الله می گویم و هرچه دنیاست پشت سر می گذارم
وارد می شوم.
یک قلب آرام و خالی هم سربه زیر پشت سرم می آید ...
وارد صحن ساعت آفتابی که می شوم
دل می بندم به گوشه گوشه ی رواق ها
این بار روح به سمت گوشه های صحن می کشاندم
چهارزانو می زنم کناری روی سنگ های سفید گرم و جامعه را زمزمه می کنم
آبی آسمان عصر تابستان حرم چقدر دلچسب است
" آی مهربان !
سبزنای گنبدت
کدام زمستان را بهار نخواهد کرد؟"*
یک نفر هست که برای خشکسالی قلب هایمان دعای باران می خواند
هر روز
هر لحظه
اجازه ی چتر آوردن به کسی نمی دهند
نمی دهند !
همان دم اذن دخول چترها را می گیرند
در این حریم فقط باید خیس شد ...
چشم می بندم تا حس کنم آن بارانی را که گفته اند هر روز و هرلحظه اینجا می بارد
باز زمزمه می کنم : تو را می بینم و میلم زیادت می شود هردم
.
.
.
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم ؟
پ.ن: السلام علی قلب زینب الصبور و لسانها الشکور... صبر و شکر که با هم جمع شود می شود زینب !
دو مداحی زیبا هست درباره ی حضرت زینب ، یکی ذکر (ای عشق زینب برادر...) از آقای خلج و دیگری (یک سال و نیم...) از آقای کریمی . بچه های قلم هر دو را دارد . شعر آقای برقعی : قد راست می کند که دوتا تیر آخرش / یک دم سپر شوند برای برادرش... هم جای خواندن دارد امروز . و "آفتاب در حجاب" سیدمهدی شجاعی که خودتان بهتر می دانید چه غوغایی است .
* آخرین مصرع های شعر نو بلندی است که فکر می کنم از آقای نظافت باشد .