|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
" برای کسی که مدت هاست از او ننوشته ام "
نبودنش باید مثل خاطراتی تلخ از یک نمره ی بد همیشه یک گوشه ی ذهنمان را آزار بدهد
مثل گرد و غباری که به چشم می رود همیشه اشک هایمان را جاری کند
مثل چیزی که در گلو گیر می کند حرف زدن هایمان را با بغض کند
ته ته خوشی هایمان باید یک درد ، یک حسرت باشد که کاممان را تلخ کند
اما نیست ! هیچ کدام از اینها نیست
گفتنش هم بیشتر" تعجب" می آورد تا" تاسف"...
به سیری کاذب رسیده ایم
دیگر کمتر کسی به دنبال از او دانستن است
برای همین اینقدر حرف هایمان از او بوی تکرار می دهد
طعم وظیفه های از سر اجبار می دهد
شوق را گم کرده ایم !
در امتحان های مدرسه باید اسم های سخت چهارنایب را حفظ می کردیم
و قبل از امتحان تندتند تکرار می کردیم که یادمان نرود
و رمز می گذاشتیم
و تقلب می کردیم
و هزار راه دیگر
اگر به جای اسم چهار نایب خاص ،
معنای "نیابت از امام" را فهمیده بودیم
یادمان داده بودند
امتحانش را گرفته بودند
این روزها اینقدر کم نمی آوردیم
اینقدر در امتحان ولایت رفوزه نمی شدیم...
همه چیزمان روبه راه است
روبه راه که نه
پر از توهمیم
دردی هم اگر هست ، غمی ، مشکلی ،
هیچ کدام از سرهای باز شدن گره های زندگیمان را که بگیری به "او" نمی رسد
ما خودمان بلدیم
بلد شده ایم!
ما به او فکر نمی کنیم
نبودنش را "درد" نمی کشیم
من دلم گرفته است برای غربت مردی که مدت هاست از او ننوشته ام
مدت هاست به از او نوشتن ، برای او نوشتن احساس نیاز نکرده ام
"این" درد دارد ! درد!
عصبانیم از دست دنیایی که اینقدر بدون او دارد خوب پیش می رود
از اینکه از جریان زندگی روزمره خارجش کرده ایم
شده است یک اسطوره ، یک افسانه برای لحظات معنویمان
از دولتمردان نمی شنوم که این برنامه ی بلند مدت تا ظهور امام زمان است ، برای ظهور ایشان است
نمی گویند چون اگر بگویند فردا همه جا به عنوان "سوتی" در بوق و کرنا می شود
و یاد نبودنش هم
موقع گران شدن مرغ و گوشت بر زبان مردم جاری می شود
می دانیم که می آید ، که باید بیاید
اعتقاد دینی مان است
ولی تمام این فراموشی ها دست به دست هم داده که ظهورش را باور نکنیم
بدانیم ولی ایمان نداشته باشیم
وگرنه اینقدر بی خیال نبودیم
وگرنه دعای فرج خواندمان از سر شوق بود نه شرم بی معرفتی...
یک جای کار اشکال دارد!
و من این اشکال را نه از کلیشه ی تکراری غربت عصرهای جمعه
که از بعضی "گیر"های بی مقدمه ی دلم می فهمم
یک چیزی انگار ، یک جایی از روحم خالیست
یک زخم که رویش مرهم گذاشته نشده گاهی می سوزد
یک سوال که جوابش داده نشده وسط کم آوردن های زندگی دوباره ذهنم را مشغول می کند
گرچه این روزها "خیلی" کمتر شده
سیر "نسیان" می ترسم به "انکار" برساندم...
او را خوب به ما نشناسانده اند
خودمان هم دنبال درست شناختنش نرفته ایم
نیازی نبوده که برویم!
سیری کاذبی که نمی دانم منبعش کجاست در سلول هایمان هم رخنه کرده است
دلم برای مولایی می سوزد که در جمع دعاکنندگان هنوز کسی درست دلیل آمدنش را هم نمی داند
جایی سراغ ندارید که روضه ی امام زمان بخوانند ؟
من اشک زیاد دارم که بر غریبیش بریزم...
پ.ن۱:دوهفته ی امتحانات دنیا بر سر مردمش خراب هم بشود مهم نیست . تمام این دوهفته را باید حواست به این باشد که ۱۸ ات را ۲۰ بکنی چون وظیفه ات این است . چون قرار است با این دو نمره بالا و پایین دنیا را بسازی ، دنیایی که چون داشتی درس می خواندی وقت نکردی بشناسی اش .
وظیفه ات این است ؟
خدایا از بت درس که از دوران دبستان تمثالش را در همه ی مدرسه ها گذاشته بودند به تو پناه می برم ! دریاب ...
پ.ن۲:بعد از این دو هفته بی خبری امروز یک جا چهارتا مجله خریدم که ببینم در دنیا چه خبر است !
پ.ن۳:پرتقال که نیست حال و حوصله ی دنیای مجازی را ندارم . فردا ان شاءالله می روم که ببینمش .