|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
ای مدنی برقع مکی نقاب / سایه نشین چندبود آفتاب ؟
منتظران را به لب امد نفس / ای ز تو فریاد تو فریاد رس
سوی عجم ران منشین درعرب / زرده روز اینک و شبدیز شب
ملک برآرای و جهان تازه کن / هر دو جهان را پر آوازه کن
سکه تو زن تا امرا کم زنند / خطبه تو کن تا خطبا دم زنند
خاک تو بویی به ولایت سپرد / باد نفاق امد و آن بوی برد
باز کش این مسند از آسودگان / غسل کن این منبر از آلودگان
ما همه جسمیم بیا جان تو باش / ما همه موریم سلیمان تو باش
شحنه تویی قافله تنها چراست؟ / قلب تو داری علم آنجا چراست؟
یا علیی در صف میدان فرست / یا عمری بر در شیطان فرست
پانصد و هفتاد بس از ایام خواب / روز بلند است به مجلس شتاب
خلوتی پرده ی اسرار شو / ما همه خفتیم تو بیدار شو
زافت این خانه ی آفت پذیر / دست برآور همه را دست گیر
هرچه رضای تو به جز راست نیست / با تو کسی را سر واخواست نیست
گرنظر از راه عنایت کنی / جمله مهمات کفایت کنی
مغز نظامی که خبرجوی توست / زنده دل از غالیه ی بوی توست
از نفسش بوی وفایی ببخش / ملک فریدون به گدایی ببخش ...
مخزن الاسرار – نعت سوم(گزیده ابیات)