|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
در راه که به سمت خانه ی امام عسکری می رفت با خودش نیت کرد نقره ای از امام بگیرد تا با آن انگشتری سازد متبرک .
آمد و نشست و مثل همیشه آنقدر محو دریای بی پایان وجود این آقای جوان شد که که ماجرای نقره و انگشتری را پاک از یاد برد .
وقتی برخاست که برود صدایش کردند و با همان ملاحت همیشگی فرمودند : نقره می خواستی ، ما انگشتری دادیم . نگین و اجرت ساختن آن را سود کردی ! گوارایت باد ای ابوهاشم ...
نقره می خواهم آقا ، نه انگشتری .. شاید هم دعا ... آقای بیست و نه ساله یک کم برکت به این روزهای تکراری ام بدهید...رهایی از آتش می خواهم...فرج ... گیج شده ام !
اصلا چشمانم را می بندم . دستم را دراز می کنم . می دانم خالی برنمی گردانیدش...
انتخاب با شما !
پ.ن1:در حق امام بیشتر از اینها باید نوشت . یک "سیره" ی چاپ نشده هم داشتم شرمنده که فرصت تایپش نبود .
پ.ن2:قدیمی ترها برای فردا یک اصطلاح خاص دارند : "روز تاج گذاری امام زمان(عج)" من خیلی وقت است دلم برای کلمه ی آخر این اصطلاح تنگ شده !