|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
پایشان را می گذاشتند درست جای پای قدم هایش . مسابقه داشتند در تبرک جستن به آب وضویش ، سخن که می گفت اشک در چشمانشان جمع می شد ، لبانش که به خنده می شکفت انگار قند آب می کردند در دل اصحاب...
۵۰سال نگذشته بود بیشتر .
۵۰سال وقت زیادی نیست برای اینکه دیگر جز ۷۲ نفر کسی آن پیامبر را دوست نداشته باشد* ... همو که جای قدم هایش ..که خنده هایش ... که آب وضویش...
* من احب الحسن و الحسین فقد احبنی ، و من ابغضهما فقد ابغضنی ...
می گویی نشنیده بودند یعنی ؟
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
" لقد خلقنا الانسان فی کبد "
بلد - ۴
حکمش به قطعیت نیروی جاذبه است منتها برای زمین زندگی ،
.
.
اولین سیب یادم نیست چندسال پیش روی سرم افتاد که کشفش کردم...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بعضی روزها صفحه ی موبایلم پر از یادداشت است . پر از کلمات کلیدی برای انجام کاری ، تلفن به کسی ، تکلیف استادی ... هر کار را خلاصه کرده ام در یکی دوکلمه که جا کمتر بگیرد و صفحه ی موبایلم شده پر از خط فاصله . یک مکث کوتاه وسط کارهایی که دوره ام کرده اند . که تمام نمی شوند ...
به یک دعای مستجاب بعد از هر نماز واجب اعتقاد دارم . امروز که نگاه کردم دیدم مدتیست دعاهای بعد از نمازم خط در میان شده : خدایا به کارهام برسم ، خدایا به همه ی کارهام برسم ، خدایا کارهام...
ناگفته نماند که تشر زدم به خودم که برو خدا رو شکر کن که دردت همینه فقط !
بعضی روزها از 6و 7صبح که از خانه می آیم بیرون9 و8شب می رسم . خسته . نه حال کتاب خواندنی است ، نه حرف زدنی ، نه نوشتنی ، نه وب گردی ...
آدم سرش را که شلوغ کند فکر کمتر می کند . خودش یادش می رود . و آن وقت می شود همین که یک هفته است می خواهم همین خط خطی ها را بنویسم و حالا شده !
یکی دوهفته ایست جوش محرم را می زنم . انگار یک صدای محو سینه زنی از دورترها می آید . غروب که خیره شوی به افق آخر آسمان یک سیاهی مات به چشم می خورد . انگار پرچم عزایی باشد ... به چقدر کتاب فکر کرده ام که باید بخوانم . قبل از محرم . که دست خالی وارد این روضه نشوم . دلم می خواهد برنامه ای هم برای اینجا داشته باشم ... اگر این کارها بگذارد !
از صبح شنبه که کلاس هایم شروع می شود مگر جمعه فراغتی دست دهد که یکی دوساعتی داشته باشم . برای خودم . آن هم که اغلب می شود صرف برنامه های پیش بینی نشده . عادت کرده ام این روزها که دوستی را که می بینم ، زنگ می زنم ، پیام می دهم ..اول از همه انعکاس سلامم یک چه عجب و بی معرفت و کجایی و این حرف ها باشد . و باز یک دنیا شرمندگی بماند برای من .
آدم سرش که شلوغ باشد خودش را کمتر وقت می کند ببیند ، تعداد کتاب های کتابخانه اش که باید بخواندشان ، که باید نگاهی بیندازد ، هر روز زیادتر می شود ، از چشمک های همشهری داستان خسته می شود و می خواهد یک دعوای حسابی راه بیندازد که از اول ترم زبان نخوانده ام فردا رایتینگ دارم ، صدتا کارم با هم قاطی شده ، ولم کن !!!!
"فکر" کمتر می کند و خودش بیشتر از همه دلش برای چکه های فکرش تنگ می شود...
خدا اگر بخواهد می خواهم یک " من" وسط خط فاصله های صفحه ی موبایلم باز کنم !
والبته که رسیدن ما در نرسیدن ها ست...