مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

پایشان را می گذاشتند درست جای پای قدم هایش . مسابقه داشتند در تبرک جستن به آب وضویش ، سخن که می گفت اشک در چشمانشان جمع می شد ، لبانش که به خنده می شکفت انگار قند آب می کردند در دل اصحاب...

۵۰سال نگذشته بود بیشتر .

۵۰سال وقت زیادی نیست برای اینکه دیگر جز ۷۲ نفر کسی آن پیامبر را دوست نداشته باشد* ... همو که جای قدم هایش ..که خنده هایش ... که آب وضویش...


* من احب الحسن و الحسین فقد احبنی ، و من ابغضهما فقد ابغضنی ...

    می گویی نشنیده بودند یعنی ؟

+ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۹ صاد
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

" لقد خلقنا الانسان فی کبد "

                                  بلد - ۴

 

حکمش به قطعیت نیروی جاذبه است منتها برای زمین زندگی ،

.

.

اولین سیب یادم نیست چندسال پیش روی سرم افتاد که کشفش کردم...

 


پ.ن : خدایا فقط سیببارانم...
+ جمعه ۷ آبان ۱۳۸۹ صاد |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

بعضی روزها صفحه ی موبایلم پر از یادداشت است . پر از کلمات کلیدی برای انجام کاری ، تلفن به کسی ، تکلیف استادی ... هر کار را خلاصه کرده ام در یکی دوکلمه که جا کمتر بگیرد و صفحه ی موبایلم شده پر از خط فاصله . یک مکث کوتاه وسط کارهایی که دوره ام کرده اند . که تمام نمی شوند ...

 به یک دعای مستجاب بعد از هر نماز واجب اعتقاد دارم . امروز که نگاه کردم دیدم مدتیست دعاهای بعد از نمازم خط در میان شده : خدایا به کارهام برسم ، خدایا به همه ی کارهام برسم ، خدایا کارهام...

ناگفته نماند که تشر زدم به خودم که  برو خدا رو شکر کن که دردت همینه فقط !

بعضی روزها از 6و 7صبح که از خانه می آیم بیرون9 و8شب می رسم .  خسته . نه حال کتاب خواندنی است ، نه حرف زدنی ، نه نوشتنی ، نه وب گردی ...

آدم سرش را که شلوغ کند فکر کمتر می کند . خودش یادش می رود . و آن وقت می شود همین که یک هفته است می خواهم همین  خط خطی ها را بنویسم و حالا شده !

یکی دوهفته ایست جوش محرم را می زنم . انگار یک صدای محو سینه زنی از دورترها می آید . غروب که خیره شوی به افق آخر آسمان یک سیاهی مات به چشم می خورد . انگار پرچم عزایی باشد ... به چقدر کتاب فکر کرده ام که باید بخوانم . قبل از محرم . که دست خالی وارد این روضه نشوم . دلم می خواهد برنامه ای هم برای اینجا داشته باشم ... اگر این کارها بگذارد !

از صبح شنبه که کلاس هایم شروع می شود مگر جمعه فراغتی دست دهد که یکی دوساعتی داشته باشم . برای خودم . آن هم که اغلب می شود صرف برنامه های پیش بینی نشده . عادت کرده ام این روزها که دوستی را که می بینم ، زنگ می زنم ، پیام می دهم ..اول از همه انعکاس سلامم یک چه عجب و بی معرفت و کجایی و این حرف  ها باشد .  و باز یک دنیا شرمندگی بماند برای من .

آدم سرش که شلوغ باشد خودش را کمتر وقت می کند ببیند ، تعداد کتاب های کتابخانه اش که باید بخواندشان ، که باید نگاهی بیندازد ، هر روز زیادتر می شود ، از چشمک های همشهری داستان خسته می شود و می خواهد یک دعوای حسابی راه بیندازد که از اول ترم زبان نخوانده ام فردا رایتینگ دارم ، صدتا کارم با هم قاطی شده ، ولم کن !!!!

"فکر" کمتر می کند و خودش بیشتر از همه دلش برای چکه های فکرش تنگ می شود...

خدا اگر بخواهد می خواهم  یک " من" وسط خط فاصله های صفحه ی موبایلم باز کنم !

والبته که رسیدن ما در نرسیدن ها ست...

+ چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ صاد |