|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام.
خیلی دوست داشتم یه پست به مناسبت میلاد امام رضا بذارم.
اما ترجیح میدم اینجا رو بخونید
التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اگر چه زود ؛ می آید ، اگر چه دیر ؛ می آید
سوار سبزپوش من به هر تقدیر می آید
همان خورشید موعودی که در روز طلوع او
حدیث صبح صادق می شود تفسیر ، می آید
زمین آبی تر از این آسمانها می شود وقتی
که آن آئینه ی سبز خدا تصویر می آید
در اعماق نگاهش می توان خشمی مقدس دید
دلش لبریز از درد است و با شمشیر می آید
چنان با ضربه های حیدری اعجاز خواهد کرد
که از دیوار هم گل نغمه ی تکبیر می آید
دقیقا راس آن ساعت که در ذهن خدا ثبت است
نه قدری زودتر از آن ، نه با تاخیر می آید !
(سیدمحمدجواد شرافت)
مجری تلویزیون امروز می خواند (و لا ناسینا لذکرکم)
من خجالت کشیدم ...
این روزها باز دارم فکر می کنم که حکما یک چیزی سر جایش نیست که من فکر می کنم همه چیز سر جایش است بی او ... !
پ.ن:آدم بعضی وقت ها دلش پرمی کشد که یک نفر دنیا را ول کند و برای تمام معنویات فراموش شده اش دعا کند . التماس دعا ................................................
سلام
هر آدمی مثل یک صفحه ی شطرنج می ماند. با قاعده ی خاص خودش.
حالا تو اگر اراده کردی بنشینی آن طرف صفحه شطرنج یکی ، باید قاعده های بازیش را هم یاد بگیری . مصاحبت با هر آدمی یک بازی تازه است با کلی قاعده های جدید .
این وسط من فکر می کنم انسان های موفق اینها هستند :
کسانی که توانایی هم بازی شدن با آدم های بیشتری رادارند ،
و قاعده ی بازی آدم ها را زودتر از بقیه یاد می گیرند !

سلام
هر آدمی مثل یک تندیس می ماند ، یک مجسمه ی زیبا .
که بگذاریش گوشه ای از طاقچه ی ذهنت و از وجودش ، مصاحبتش ، لذت ببری .
آدم ها اغلب دوست داشتنی اند .
حالا این وسط یکی خواسته و ناخواسته شروع می کند به خراب کردن مجسمه ات . نشسته ای در یک مهمانی ، گوشی تلفن دستت است ، مسیری را با کسی پیاده می روی ... که یکدفعه می بینی بدون مقدمه تیشه ی کوچکی را از جیبش درآورد و در کمال آرامش افتاد به جان مجسمه ات . خجالت می کشی تیشه را از دستش بگیری ، شاید هم دلت نمی آید حرفش را قطع کنی . ولی آن بخش وجودت که هر روز خیره می شد به مجسمه های زیبای روی طاقچه حسابی شاکی شده است . یک جور مظلومانه ای در گوشت نجوا می کند : ولی آخر من تندیسم را دوست داشتم . زیبا بود !
از آن مهمانی که بلند می شوی ، تلفن را که قطع می کنی ، مسیرت که از دوستت جدا می شود... دوباره دخترک خندان وجودت می رود سری به مجسمه هایش بزند . به آدم های قشنگ دنیای ذهنش . اما آن گوشه ها چیزی آزارش می دهد . یک چیزی انگار سر جایش نیست . یک چیزی انگار کم است ، زیاد است ... خوب که نگاه می کند می بیند یکی از آن مجسمه ها دیگر زیبا نیست ، دیگر دوستش ندارد . نمی فهمد چرا ، فقط یادش می آید که موضوع بحث دوساعت پیش ، سه روز قبل ... همان مجسمه بوده !
این روزها با آدم ها که حرف می زنم . گاهی البته . احساس می کنم بی اجازه دست برده به طاقچه ی قشنگم و یکی از آن مجسمه ها را برداشته و بی اعتنا می خواهد بزندش زمین . دلم هری میریزد پایین . تندیس های آدم های زندگیم را دوست دارم . نمیخواهم تکه تکه ببینمشان . نمی خواهم با حرف های بقیه کم کم طاقچه ام خالی شود . من بماند و من و یک دنیا غرور .
این روزها با آدم ها که حرف می زنم ، آدم ها که حرف می زنند . یک آن دلم می خواهد داد بزنم : به مجسمه ام دست نزن !!
سلام
...باور کن من دلم تنگ شده که وارد خانه که می شوم مستقیم بیایم طرف کامپیوتر . با همان لباس های بیرون کامپیوتر را روشن کنم و شروع کنم به تایپ کردن و ثبت کنم تمام جملاتی را که در مسیر خانه ساخته ام . تمام چیزهایی را که آن روز به آنها فکر کرده ام .
من دلم تنگ شده برای لغزیدن بانمک و بی استرس انگشتانم روی کیبورد . من دلم تنگ شده برای از هر دری نوشتن . بدون فکر کردن به مخاطب نوشتن ، از ته دل نوشتن به امید آنکه کسی پیدا شود از ته دل بخواندش... نه ! مشکل وقت نیست . مشکل نمی دانم کجاست که این روزها حرف هایم ، دردهایم ، فکرهایم به قلم که چه عرض کنم به زبان هم نمی آیند .
چندخط که تایپ می کنم دستم ناخودآگاه می رود به سمت فلش بالای سمت راست کیبورد و تمام حرف هایم به ثانیه دفن می شود در زمان . و باز من می مانم و اضطراب مرگ این همه نوزاد . من و عذاب وجدان روزها نگفتن .
یک نفر بیاید و دست این صاد وسواسی درونم را که نمی گذارد حرف بزنم بگیرد . یک نفر بیاید مرا از دستش رها کند تا همین پست را هم پاک نکرده ...
سلام !
یک سال شد که اینجا می نویسم . زود گذشت . خوب گذشت . الحمد لله .

"صاد" اسم چشمه ای در بهشت است . اسمم را دوست دارم .