|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
ای آرزوی اولین گام رسیدن
بر جاده های بی سرانجام رسیدن
کار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دلهای ناکام رسیدن
کی می شود روشن به رویت چشم من ، کی ؟
وقت گل نی بود هنگام رسیدن ؟
دل در خیال رفتن و من فکر ماندن
او پخته ی راه است و من خام رسیدن
بر خامی ام ، نام تمامی می گذارم
بر رخوت درماندگی ، نام رسیدن
هرچه دویدم جاده از من پیشتر بود
پیچیده در راه است ابهام رسیدن
از آن کبوترهای بی پروا که رفتند
یک مشت پر جامانده بر بام رسیدن
ای کال دور از دسترس ای شعر تازه
می چینمت اما به هنگام رسیدن !
(قیصر امین پور)
پ.ن۲:شما که حق دارید ، خودم هم فکر نمی کردم اینقدر بی جنبه باشم !!
پ.ن۳: یک عالمه حرف دیـــــــــــــــــــــگه ، که بماند ...
سلام
*ان مع العسر یسری...
فقط گاهی این عسر کمی طول می کشد!
*خدایا! من مومنم به این که هر که دلش هوایی تو شود،هوایش را داری...
*دست هایی که رو به گنبد این بارگاه بلند است هیچ وقت پایین نمی آیند!
*ازدواج،حس غربت مهاجرت از دنیای تجرد را ندارد،
شوق پذیرایی از یک مسافر جدید را دارد...
پ.ن۲:یک ساعتی است که از مجلس عقد صاد عزیز بر می گردم..چه شوقی دارد در بارگاه رضوی آسمانی شدن....
وچه شوقی دارد که پست ازدواج دوستت را به نیابت بگذاری در این چاردیواری تا یادگاری باشد برای یک عمر زندگی اش...(پرتقال)
سلام
نمی دانم چرا مدتیست پیام هایی که
به آسمان می فرستم در صندوق خروجی
ذخیره می شود !
.
.
. 
.
.
"رجب" مثل یک ماهی دارد از میان دستانم
سر می خورد ...
۱۰ روز مانده فقط !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
تقدیم به فاران :

راه می روم در صحن ها
نگاهم می چرخد روی چهره های مختلف
چقدر آدم های جورواجور به تو پناه آورده اند!
چراغانی صحن در تاریکی شب خیره کننده است
جمعیت موج می زند
یک چشمم به پنجره فولاد است و
چشم دیگر زیارتنامه می خواند
صحنه صحنه اش دلم را می لرزاند ، حال خوبی دست می دهد
می پرسم چرا ؟ چرا سقاخانه باید اینقدر هوایی ام کند؟
عشق اجازه ی ورود به عقل نمی دهد
خودش هم حال گفتن ندارد
زمزمه می کنم :
عاشق باش و فکر نکن ...
گرمای عصر است که اذن دخول می خوانم
مثل همیشه چشم در چشم آن مناره ی بست بالا می ایستم
اذن دخول تمام شده اما اجازه ی رفتن نیست
باید خالی شوم از هرآنچه جز او
چند ثانیه ای با خودم کلنجار می روم
عنایتش اگر نبود این ذهن انباشته اینقدر زود آرام نمی شد
بسم الله می گویم و هرچه دنیاست پشت سر می گذارم
وارد می شوم.
یک قلب آرام و خالی هم سربه زیر پشت سرم می آید ...
وارد صحن ساعت آفتابی که می شوم
دل می بندم به گوشه گوشه ی رواق ها
این بار روح به سمت گوشه های صحن می کشاندم
چهارزانو می زنم کناری روی سنگ های سفید گرم و جامعه را زمزمه می کنم
آبی آسمان عصر تابستان حرم چقدر دلچسب است
" آی مهربان !
سبزنای گنبدت
کدام زمستان را بهار نخواهد کرد؟"*
یک نفر هست که برای خشکسالی قلب هایمان دعای باران می خواند
هر روز
هر لحظه
اجازه ی چتر آوردن به کسی نمی دهند
نمی دهند !
همان دم اذن دخول چترها را می گیرند
در این حریم فقط باید خیس شد ...
چشم می بندم تا حس کنم آن بارانی را که گفته اند هر روز و هرلحظه اینجا می بارد
باز زمزمه می کنم : تو را می بینم و میلم زیادت می شود هردم
.
.
.
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم ؟
پ.ن: السلام علی قلب زینب الصبور و لسانها الشکور... صبر و شکر که با هم جمع شود می شود زینب !
دو مداحی زیبا هست درباره ی حضرت زینب ، یکی ذکر (ای عشق زینب برادر...) از آقای خلج و دیگری (یک سال و نیم...) از آقای کریمی . بچه های قلم هر دو را دارد . شعر آقای برقعی : قد راست می کند که دوتا تیر آخرش / یک دم سپر شوند برای برادرش... هم جای خواندن دارد امروز . و "آفتاب در حجاب" سیدمهدی شجاعی که خودتان بهتر می دانید چه غوغایی است .
* آخرین مصرع های شعر نو بلندی است که فکر می کنم از آقای نظافت باشد .