|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
سلام
پاييز اين بار بدون ردپا آمده ، هنوز برگ هاي درختان سبزند...
ديروز عطر دل انگيزش به كوچه باريك ما هم رسيد و امروز با تمام وجود ريه هايم را پر از هواي غريبش كردم !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
رفته بودیم قم . نصف روز بیشتر نبود ولی بعد از آن باید نمازهایم را شکسته می خواندم . تهران وطن من نیست. آخر هفته هم دوباره مسافر بودم . نمی شد قصد ده روز کنم .
مصیبتی بود این روزها ! شب یادم می آمد که مثلا نماز ظهر و عصرم را چهاررکعتی خوانده ام ، صبح می فهمیدم که باید نماز عشا را قضا کنم...اینکه در خانه ی خودت نمازت را شکسته بخوانی اتفاق نادری است ! اینکه در خانه ی خودت مسافر باشی...
حالا اما ، بعد از روزهای نمازهای شکسته ی تهران یک لبخند عمیق در تمام لحظات سفر چهارروزه ی مشهدم نشسته است ،
"السلام علیکم..." نماز ظهر را که می گویم با خودم فکر می کنم این نمازهای چهاررکعتی کوک های درشتی شده اند که هر روز بیشتر از قبل مرا به این شهر می دوزند ! به وطنم...به مشهد...
پ.ن:انگار خدا هم دوست تر دارد آدم ها برگردند به ریشه هایشان !