|
مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مدت هاست به "برکت" فکر میکنم . ماه هاست میخواهم درباره اش چیزی بنویسم .
"چیزی" که نه ! انسجام همین فکرهایم . برای خودم .
از وقتی بچه بودم زیاد می شنیدم درباره ی آدم هایی که در تمام فامیل به برکت داشتن زندگی شان معروف بودند . آدم هایی که حساب نکرده می بخشیدند ، "بند" دنیا نبودند ... آدم هایی که هیچ کس رمز وسعت زندگی شان را نمی دانست . آدم هایی که از همان قدیم با زبان ساده درباره شان می گفتند : مالش برکت داره!
بعدها که بزرگ تر شدم هی دنبال نشانه های آن آدم ها در اطرافم گشتم : راننده تاکسی هایی که باقی کرایه را نگیرند ، دکترهایی که سردر مطبشان نوشته شده باشد بیمارانی که مشکل مالی دارند رایگان معالجه می شوند ، مغازه دارهایی که یک تابلوی خوش خط زده باشند بالای سرشان : نسیه پذیرفته می شود !
خبری نبود .
همه چیز برعکس شده بود اتفاقا ! مغازه دارهایی که جان بچه شان را قسم دم دستی دروغ گفتن هایشان کرده اند،تاکسی هایی که بقیه ی پول را برنمی گردانند ، دکترهایی که زیرمیزی و رومیزی گرفتنشان مشهور عام و خاص است ...
حالا که نگاه می کنم : همه از صبح تا شب دارند می دوند، خیابان ها ترافیک است ، مردم عصبانی با بوق های ممتدشان انگار می خواهند تلافی همه ی نداشته ها و نرسیدن هایشان را به سر آدم های اطراف خالی کنند ... حالا که نگاه میکنم میبینم مدل ماشین ها بالا رفته ، زندگی ها راحت تر شده ، "پول" آنقدر هست که برای تجملات جایی بماند ، آرزوی زیارت مکه و کربلا به دل کمتر کسی مانده...
ولی مردم "ناراضی" اند !
مدام از قرض و قسط هایشان حرف می زنند ، از "گرانی" ناله می کنند ، صبح تا شب می دوند ، اضافه کاری می کنند ، کلاه برداری ، دزدی های محترمانه ، کم کاری...
خیلی ها دو سه شغل دارند ، باز می دوند، باز "ناراضی" اند ، باز می نالند...
قدیم تر ها هیچ کس فکر اوضاع امروز ما را هم نمیکرد . ترس و لرزی که این روزها برای خرید داریم وقتی هیچ نمیدانیم چند مغازه بلاتر ، چند خیابان آن طرف تر همین جنس را چقدر می دهند . فکرش را هم نمیشود کرد ! حدس هم نمیشود زد ! مغازه دارها تا جایی که جاداشته باشد سود را بالا می برند ، صاحبخانه ها تا جایی که جاداشته باشد اجاره را زیاد می کنند...
از "انصاف" خبری نیست ، چون"برکت" را فراموش کرده ایم !
در قدیم های رویایی ما آدم ها "مومن" بودند . خدا بود و خدا روزی رسان بود . قدیم ها آدم ها"مطمئن" بودند ! حالا اما ، همه چیز حول محور "انسان" می چرخد . اول و آخر خودت هستی . تا میتوانی دنبال پول باش ، تا میتوانی کلاه بگذار ...اینجا کسی به کسی رحم نمی کند ! در بازار باید گرگ باشی !!!
خدا هم انسان ها را به حال خودشان گذاشت . که بدوند و عرق بریزند و در دنیای بی خدای ذهن هایشان فقط یک نفر را بشناسند : "من"
و خدا رزقش را قطع نکرد . فقط به خودشان واگذار شدند . تلاش بدون نتیجه ، دارایی بدون رضایت !
بعد برای همان اندک آدم هایی که باخدا مانده بودند گفت که تلاشت را بکن ولی بدان دست های دیگری درکار است ، گفت که ببخش ، "بند" نباش ! می رسد . گفت که اولین کسی نباش که وارد بازار می شوی ...اینقدر حرص نزن ! دست تو نیست ! دست من است ! میدهم ! جوش نزن ! "راضی" باش !
"مومن" ها با خدا ماندند و راضی شدند . مطمئن شدند .
حالا تا دنیا دنیاست راننده تاکسی ها کرایه را زیاد بگیرند ! مغازه دارها گران بفروشند ! فردایش تصادف می کنند، مریض می شوند ، مطمئن باش مشکلی پیدا می شود که چند برابرش را بی جهت خرج می کنند...
اما در دنیای"برکت" آدم ها همه ی حواسشان به جای پول به "وظیفه" است ! راحت زندگی شان را میکنند و فقط جوش یک چیز را می زنند : رضایت خدا !
و خدا از آسمان و زمین می باراند برایشان !
مطمئن باش !
الرزق علی الله...
بسم الله الرحمن الرحیم
اگر کسی در روز گرمی روزه بگیرد و تشنه شود ، خداوند سبحان هزار فرشته را موکل می کند که چهره ی او را مسح کنند و تا هنگام افطار به او بشارت دهند و هنگام افطار خدا می فرماید :
ما اطیب ریحک و روحک ! یا ملائکتی اشهدوا انی غفرت له !
عجب معطری و چه بوی خوبی داری ! فرشتگان من شاهد باشید که او را آمرزیدم !
امام صادق(ع)