مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...
بسم الله الرحمن الرحیم

 سلام

 

بحث امروز کلاس تاریخ ادبیات ما مکتب وقوع بود . سر کلاس حسابی جذب نمونه اشعاری که استاد از شاعران این دوره می خواند شدم .  بعد از آن اوجی که شعر فارسی در دوره ی حافظ داشت به جایی رسید که همه ی هم و غم شاعران شده بود اینکه سر راه خانه شان معشوقه از کسی آدرس پرسیده یا نه ! همه اش شرح احوال و ابراز احساسات و گاه شکایت های خنده دار که البته از روابط پیچیده ی عاشقانه بعید نیست !

وسط هایش آدم گاهی یاد دادگاه های خانواده ی روزگار خودمان هم می افتد !

فکر کردم شاید برای شما هم جالب باشد . حداقل برای پرورش خلاقیت مفید است .  

 ( مکتب وقوع یک مکتب ادبی است که در قرن ده تا یازده ظهور کرد . این مکتب مقدمه ای برای سبک هندی بود .  مشخصه ی اصلی این مکتب آن است که حالات میان عاشق و معشوق در عشق زمینی را به گونه ای واقعی و بدون صنایع ادبی مثل تشبیه و استعاره بیان می کند .  از ویژگی های بارز این گونه ی ادبی یکی طنز ملیحی ایست که در بعضی ابیات به چشم می خورد ، دیگر حساسیت شاعر روی رقیب و ابراز واضح این حسادت است . )

اگر جذب این گونه ی خاص شاعری شدید و خواستید بیشتر درباره اش بدانید کتاب ( مکتب وقوع در شعر فارسی – احمد گلچین معانی ) منبع خوبی است که هشتصد صفحه ای نمونه ی اشعار دارد !

 

شهیدی قمی :

 

 گفتی که اضطراب دلت در وصال چیست   -   در دل تویی ، تو آگهی از دل که حال چیست

*

به هجران بس که دارد آرزوی مرگ خود عاشق – نوای نوحه ای گر بشنود جایی ،شگون گیرد !

*

زمانه بر سر آزار ماست خوی تو دارد   -   همین سزاست کسی را که آرزوی تو دارد

*

بر سرخ جامه ای نظر از دور دوختم   -   پنداشتم تویی ، تو نبودی و سوختم !

*

به گمان ز رشک میرم ، که بود در انتظارش   -   به سر رهش سواری ، چو عنان کشیده بینم

حسدم کشد ، که ترسم ز پیش دویده باشد  -   به رهش به روی هر کس چو عرق دویده بینم

 

لسانی شیرازی :

 

خانه چون خالی شود گویم که دست من بگیر  -  دست می گیرد ، ولی از خانه بیرون می کند !

*

بیا که گریه ی من آنقدر زمین نگذاشت  -   که در فراق تو خاکی به سر توان کردن

 

شرف جهان قزوینی :

 

نیست پای رفتنم از بزم وصل او ، مگر   -   شمع سان آرند بیرون کشته زین محفل مرا

*

هست صد منت به جان از غیبت بدگو مرا   -   چون بدین تقریب می آرد به یاد او مرا

*

سرگران با غیر و با خود مهربان می خواهمت   -  پیش ازین با من چسان بودی؟چنان می خواهمت

*

گفتند به من هم نفسان یاد تو کرده  -  ترسم پی تسکین دلم ساخته باشند

*

پس از عمری که احوال من بیمار می پرسد – نمی پرسد ز من ، ان نیز از اغیار مپرسد

چو پرسد حرفی از من گردم از حیرت چنان خامش  - که گویی آن سخن از صورت دیوار می پرسد

ندارد ای رقیب آن سست پیمان با تو هم لطفی  - گهی حال تو بر رغم من افگار می پرسد

*

افگنده بعد عمری ، گوشی به گفتگویم    -   ای همدمان خدا را ، یکدم سخن مگویید

*

امید وصل هست که روز وداع ، یار  -  خندید بر رخ من و آنگه روانه شد

*

اگر یک حرف با اغیار و با من صد سخن گوید  -  نیارم تاب ان یک حرف هم خواهم به من گوید !

*

به پیش او سخن از حال زار من مکنید   - بدین بهانه تکلم به یار من نکنید !

*

هر نگاهش به من سوخته دل روز وصال  -   در شب هجر بلایی است که من می دانم !

 

میلی هروی :

 

منم و دل خرابی ، به تو می گذارم او را   - به چه کار خواهد آمد که نگاهدارم او را

دم آخرست همدم ، به منش گذار یکدم   - که به صد هزار حسرت ، به تو می گذارم او را

*

چو رسم به او سخنها ز زبان غیر سازم   -  که به این بهانه شاید به سخن درآرم او را

*

با آنکه به پرسیدن ما آمده مردیم  - کایا ز که پرسیده ره خانه ی ما را ؟!!!

*

چون کنی دورم ، نگاهی کن که بهر احتیاط   - رشته می بندند بر پا ، مرغ دست آموز را

*

من بی گناه و یار به کین می کشد مرا  - این می کشد مرا که چنین می کشد مرا !

*

بس که در خاطر قرار بی وفایی می دهد  - آشنایی های او یاد از جدایی می دهد !

*

از خلاف وعده ام شد منفعل ، وز اضطراب   - رفت از یادش که بازم وعده ی دیگر دهد

*

قربان آن کرشمه ی عاشق کشم که دل   -   تا ترک جان نگفت به سویش نظر نکرد

 

 

+ سه شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۰ صاد |
 

 

السلام علی ربیع الأنام و نضرة الأیّام .

سلام بر بهاران زندگی مردمان و طراوت روزگاران .


مفاتیح الجنان ، ص ۵۳۱
+ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۰ صاد |