<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چکه های فکر</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com</link>
<description>مگر غ م ت بتکاند غبار دلها را ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 31 Dec 2018 06:31:21 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>حیف</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/352</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم به میم می گویم، چه خبر چه کار میکنی؟ جوابش ساده و سردستی است: هیچی. خونه داری. بچه داری احوال الف را می پرسم، اون چه کار میکنه؟ اونم فقط بچه داری. ته دلم یک چیزی خالی می شود، یک حیف بزرگ دهانم را تلخ می کند که ربطی به کلیشه های تکراری زنان خانه دار ندارد. بیشتر زوم می کنم. دقیق می شوم: واقعا ربطی نداره؟ پس چرا حیفت اومد؟ ربط ندارد چون هیچ وقت اینطور نبودم که خانه داری را شغل ندانم یا بچه داری را بیهوده بدانم.</description>
<pubDate>Mon, 31 Dec 2018 06:31:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/352</guid>
</item>
<item>
<title>محله</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/351</link>
<description>به نام خدا حسابش را ندارم ولی معمولا سالی، دوسالی یکبار اتفاق می افتد. باید روز و شب قبلش هم حسابی کم خوابی کشیده باشم که خودآزاری ام کامل شود. یکدفعه به خودم می آیم که گوشی به دست دارم پشت سر هم در وبلاگ های قدیمی میچرخم. پیوندهای اینجا، آنها که توی حافظه ام مانده، پیوندهای وبلاگ های دیگر ... بعد یکی دوساعت تازه شاید آرام شوم و به خودم بقبولانم تمام شده. آدم ها حرف ها و قصه هاشان را نیمه کاره رها کرده و رفته اند...</description>
<pubDate>Mon, 15 Oct 2018 23:13:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/351</guid>
</item>
<item>
<title>من حسین لحسین بحسین ... وجدنا</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/350</link>
<description>به نام خدا اثر این شعر اگر نبود نمی نوشتمش. آدم ها این چیزها را نمی نویسند، حتی حرف هم درباره اش نمی زنند. نشانه ظاهری اش گاهی فقط یک برق عجیب در مردمک چشم هاست که برای آنها که زودتر رفته اند، برای بلدهای این راه، همان کافی است. همیشه فکر می کردم عاشق های واقعی از عشقشان حرف نمی زنند. آنقدر در عالم خودشان خوشند با او که به کلمه درنمی آید. حالا نظرم عوض شده. شاید هم حرف می زنند... یک وقتی دیگر این خوشی در سینه نمی گنجد، دلت جار زدنش را می خواهد.</description>
<pubDate>Fri, 05 Oct 2018 23:49:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/350</guid>
</item>
<item>
<title>قصه غصه های دقیق</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/349</link>
<description>به نام خدا چند روز است فکر میکنم روضه های عاشورا، بیشتر از هرچیز دیگر، روضه جزئیات است. روضه های دقیق اتفاقات کوچک. روضه حالات انسانی. نمی دانم راوی ها از کجا به مخیله شان رسید که وسط آن هیاهو و معرکه، جزئیات را هم روایت کنند. شاید هم به ذهن آنها نرسید، به عادت روایت هرچه را که دیده بودند، یا حس کرده بودند فقط نوشتند ... و بعد، سال ها و قرن ها گذشت و گذشت ... و روضه خوان ها از بازخورد مستمعین قسمت های حساس روضه را پیدا کردند.</description>
<pubDate>Mon, 17 Sep 2018 08:37:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/349</guid>
</item>
<item>
<title>به نظر شما کی وقت آن رسیده که یک طلبه معمم شود؟</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/348</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم اسم نشریه اش را یادم نیست. حتی نفهمیدم یادداشتم چاپ شد یا نه. فقط چند ماه پیش یکی از دوستان این سوال را پیامکی فرستاد و با محدودیت در تعداد کلمه خواست نظرم را درباره اش بنویسم. داشتند برای جوابش از آدم های مختلف در حوزه های مختلف یادداشت می گرفتند. یکی هم من بودم: « آدم‌های مختلف از جهات مختلف می‌توانند این موضوع را بررسی کنند. افرادی متخصص‌تر و صاحب‌نظرتر. اما من، در مواجهه با این سوال خودم را نماینده توده مردم می‌دانم.</description>
<pubDate>Mon, 14 Aug 2017 10:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/348</guid>
</item>
<item>
<title>در باغ شهادت باز باز است</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/347</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم تا همین چند سال پیش شهادت دور بود. خیلی دور. راهیان نور که میرفتیم، وسط نصفه شب های دوکوهه با نوحه کجایید ای شهیدان خدایی زار می زدیم، فاصله مناطق عملیاتی را روی صندلی های اتوبوس با قصه های راوی گریه می کردیم... شهادت دور بود... خیلی دور بود از ما و ما فقط اشک حسرت می ریختیم. بی توفیق بودیم. چندسال دیر رسیده بودیم. نه کسی جرئت می کرد آرزو کند جنگی شود، و نه دل از این آرزوی شیرین می کندیم.</description>
<pubDate>Sun, 18 Jun 2017 21:58:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/347</guid>
</item>
<item>
<title>به هم رسیدن ما اول جدایی ماست...</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/346</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم رفته بودم توی آشپزخانه و با بغض گفته بودم: مامان من میدونم خاله چرا داره طلاق می گیره. از اولم فهمیده بودم شوهرش معتاده. وسط آشفتگی و اندوه آن روزها، مادرم به حرف کودکانه ام خندیده بود: معتاد نیست دخترم. تو چرا فکر کردی معتاده؟ روزهایی بود که غصه پاشیدن زندگی یک نفر، یک فامیل را از پا درمی آورد. روزهایی که همه انقدر سرشان توی کار خودشان نبود و طلاق اتفاق ترسناک بزرگی بود که در ذهن کودکانه ام حتما باید دلیل موجهی مثل اعتیاد برایش پیدا</description>
<pubDate>Sat, 27 May 2017 18:23:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/346</guid>
</item>
<item>
<title>بازی خدایی</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/345</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم توی زندگی هر آدمی، یک لحظه هایی هم هست که به در بسته میخورد. وقت های ناامیدی. لحظه های عجز. روزهایی که هرچه میگردی کورسوی امیدی هم پیدا نمی کنی. من راستش این وقت ها را دوست دارم. همان معدود بارهایی که این حس غریب به بن بست خوردن را تجربه کرده ام، بلافاصله کنارش یک لبخند جاخوش کرده روی صورت مغمومم: می خواهم خدایی ات را ببینم... چطور حلش میکنی؟ کیف میکنم وقتی می بینم همان لحظه هایی که به حساب خودم همه راه ها را رفته ام و به همه گزینه</description>
<pubDate>Sun, 12 Mar 2017 21:28:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/345</guid>
</item>
<item>
<title>مگر غمت بتکاند غبار دلها را...</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/344</link>
<description>می دانید، ما این گریه ها را لازم داریم. این هق زدن های پرصدا وسط تاریکی آخرهای مجلس را لازم داریم. چشم می کشیم برای محرم، دلتنگ می شویم برای فاطمیه... سالی چندبار مگر می شود اینطور بی مهابا نشست و فقط زار زد؟ سالی چند بار می شود اینطور سبک شد... به ما یاد داده اند غصه دنیا هم که روی دلمان سنگینی می کند روضه اباعبدالله بشنویم، برای غصه های زینب گریه کنیم... غم های کوچک در مرام دین ما نمی گنجد. غصه باید بزرگ باشد تا بزرگی اش تو را آب کند، تو را بسوزاند...</description>
<pubDate>Thu, 02 Mar 2017 18:14:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/344</guid>
</item>
<item>
<title>و ماالحیات الدنیا الا لعب و لهو...</title>
<link>https://chekkeha.blogfa.com/post/343</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم هرچه فکر میکنم می بینم ته تهش ما خیلی کوچکیم. دنیا هی گولمان می زند، فریبمان می دهد و بزرگ جلوه می کند. دانش آموز که هستیم معلم ها برایمان اسطوره اند، کنکور غول است، دانشگاه آخر دنیاست... بعد توی روزهای کارشناسی هم کلاسی ها و انجمن های دانشجویی و اساتید و فعالیت های دانشجویی... مقاله مان اگر در نشریه ای داخلی قبول شود آنقدر شادی میکنیم، که انگار نوبل برده ایم. ( که خوب که نگاه کنی همان نوبل بردن هم در حقیقت دنیا چیزی نیست، خیلی کوچک</description>
<pubDate>Sun, 15 Jan 2017 22:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>chekkeha</dc:creator>
<guid>chekkeha.blogfa.com/post/343</guid>
</item>
</channel>
</rss>
