بسم الله الرحمن الرحیم
شب بلوز نارنجیه را گذاشته بود بیرون که اتو کنم فردا بپوشد .
صبح خواب آلود بودم . گفت : لباسم را اتو میکنی بروم ؟ گفتم : نارنجیه ؟ گفت : نه ، سیاهه !
همین طور بی مقدمه می آید . بدون در زدن . بدون هماهنگی . کار ندارد که این هفته چقدر سرت شلوغ است . قرار است مهمان دعوت کنی ، برنامه ی خرید داری . اولین جلسه ی بعضی کلاس هایت است . کاری ندارد که چقدر برنامه دارید . یک هو ، بدون سلام و قرار قبلی می آید تو . و تو می مانی و همه ی ناهماهنگی هایی که پشت سرش وارد می شوند . بلیط قطار پیدا نمی شود . پنج عصر از دانشگاه می رسی و یکی دو ساعت بعد چمدان در دست راهی ترمینالی. همه چیز بدون هماهنگی ، بدون پیش بینی . مثل چمدان لباس های با عجله بسته شده . و فردا از همان ترمینال با لباس های سیاهی که پوشیده ای میروی مجلس ختم . با چشم هایی پف کرده از بیدار خوابی شب اتوبوس . با چادر چروک . با همان گیجی و سرگردانی سفر یکدفعه ایت .
خیلی وقت بود که مجلس ختم نرفته بودم . اگر هم رفته بودم دور بودند و من یک مهمان نیم ساعته . که خودم را با قرآن خواندن و احوال پرسی با آشنایان مشغول می کردم . اما حالا اوضاع فرق می کرد . عموی همسرم فوت کرده بود. این یعنی انقدر نزدیک که تو جزو یکی از صاحب عزاها به حساب آیی و نه آنقدر نزدیک که عزا فرصت تامل را از تو بگیرد .
تجربه ی جدیدی بود .
از همان راه افتادن یک دفعه ای . تا دم در مجلس که با فاطمه خانم مانده بودیم کداممان اول وارد شود . و هیچ کدام دلش را نداشتیم . که نمی دانستیم آدم های شاد دیروز را حالا چگونه خواهیم دید . و اشک هایی که همان اول وارد شدن سر خورد روی صورتمان و تا شب هی رفت و هی آمد.
عین گیج ها بودم . نگاهم میچرخید روی آدم ها . صاحب عزاها . نگاهم میچرخید و هی به مرگ فکر می کردم . به رفتن . بازمانده ها . و هی دیدن جای خالی محدثه و حسرت یک دل سیر حرف زدن با او . از این چیزها . از رفتن .
مچاله شد توی خودم . تجربه ی عمیقی بود . یکی رفته بود . و من خوب فهمیدم وقتش رسیده که آماده ی خیلی چیزها شوم . و خداحافظی را جوری یاد بگیرم که رفتن هیچ کسی نتواند غافلگیرم کند . که قبل از اینکه دیر شود بنشیم درست و حسابی با دلم حرف بزنم که اینقدر بند نباشد که همه روزی بریده خواهند شد . که اصل چیز دیگری است و مقصد جای دیگری .
عصر که روضه خوان گریز زد به عاشورا یک دل سیر گریه کردم . خیلی چیزها ملموس شده بود برایم . خراش روی صورت دخترانش را می دیدم .