تبليغاتX
چکه های فکر

که بستگان کمند تو رستگارانند ...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یکی دو روزی است که خسی در میقات جلال را می خوانم . از میان تمام صفحات کتابی که حالا چیزی به آخرش نمانده این پاراگراف عجیب مرا تکان داد :

" ... بزرگترین غبن این سالهای بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده ، با بویش ، با لطافت سرمایش ،با رفت و آمد چالاک مردم  . پیش از آفتاب که برمی خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته ای . هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن ، از تاریکی به روشنایی . از خواب به بیداری . و از سکون به حرکت . و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام می کردم ... "

بعد دیدم من هم می توانم مثل او بنویسم . کلمه به کلمه و جمله به جمله . فقط با کمی تغییر . همین که اولش را این طور شروع کنم :

بزرگترین غبن این سالهای نمازخوانی از دست دادن صبح ها بوده ...

 

               

 

+ تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 16:13 نويسنده صاد |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

 

 امروز بیست و دو سال از خواب  من گذشت ...

 

کی بیدار می شوم ؟!

 


* الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا...    رسول خدا(ص)

پ.ن : دوباره حس عجیبی شبیه دلتنگی ...

+ تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 22:48 نويسنده صاد |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

شب بلوز نارنجیه را گذاشته بود بیرون که اتو کنم فردا بپوشد .

صبح خواب آلود بودم . گفت : لباسم را اتو میکنی بروم ؟ گفتم : نارنجیه ؟ گفت : نه  ، سیاهه !

 

همین طور بی مقدمه می آید . بدون در زدن . بدون هماهنگی . کار ندارد که این هفته چقدر سرت شلوغ است . قرار است مهمان دعوت کنی ، برنامه ی خرید داری . اولین جلسه ی بعضی کلاس هایت است . کاری ندارد که چقدر برنامه دارید . یک هو ، بدون سلام و قرار قبلی می آید تو . و تو می مانی و همه ی ناهماهنگی هایی که پشت سرش وارد می شوند . بلیط قطار پیدا نمی شود . پنج عصر از دانشگاه می رسی و یکی دو ساعت بعد چمدان در دست راهی ترمینالی. همه چیز بدون هماهنگی ، بدون پیش بینی . مثل چمدان لباس های با عجله بسته شده . و فردا از همان ترمینال با لباس های سیاهی که پوشیده ای میروی مجلس ختم . با چشم هایی پف کرده از بیدار خوابی شب اتوبوس . با چادر چروک . با همان گیجی و سرگردانی سفر یکدفعه ایت .

خیلی وقت بود که مجلس ختم نرفته بودم . اگر هم رفته بودم دور بودند و من یک مهمان نیم ساعته . که خودم را با قرآن خواندن و احوال پرسی با آشنایان مشغول می کردم . اما حالا اوضاع فرق می کرد . عموی همسرم فوت کرده بود. این یعنی انقدر نزدیک که تو جزو یکی از صاحب عزاها به حساب آیی و نه آنقدر نزدیک که عزا فرصت تامل را از تو بگیرد .

تجربه ی جدیدی بود .

از همان راه افتادن یک دفعه ای . تا دم در مجلس که با فاطمه خانم مانده بودیم کداممان اول وارد شود . و هیچ کدام دلش را نداشتیم . که نمی دانستیم آدم های شاد دیروز را حالا چگونه خواهیم دید . و اشک هایی که همان اول وارد شدن سر خورد روی صورتمان و تا شب هی رفت و هی آمد.

عین گیج ها بودم . نگاهم میچرخید روی آدم ها . صاحب عزاها . نگاهم میچرخید و هی به مرگ فکر می کردم . به رفتن . بازمانده ها . و هی دیدن جای خالی محدثه و حسرت یک دل سیر حرف زدن با او . از این چیزها . از رفتن .

مچاله شد توی خودم . تجربه ی عمیقی بود . یکی رفته بود . و من خوب فهمیدم  وقتش رسیده که آماده ی خیلی چیزها شوم . و خداحافظی را جوری یاد بگیرم  که رفتن هیچ کسی نتواند غافلگیرم کند . که قبل از اینکه دیر شود بنشیم درست و حسابی با دلم حرف بزنم که اینقدر بند نباشد که همه روزی بریده خواهند شد . که اصل چیز دیگری است و مقصد جای دیگری .

عصر که روضه خوان گریز زد به عاشورا یک دل سیر گریه کردم . خیلی چیزها ملموس شده بود برایم . خراش روی صورت دخترانش را می دیدم .

+ تاريخ دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 21:11 نويسنده صاد |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آدم در غصه های سخت باید به یک چیزی خودش آرام کند .

آن چیز گاهی یاداوری موقیت های سخت تر است .

موقعیت های سخت تری  که از سر گذرانده ...

مادر که رفت به هم یاداوری می کردند صبور باش ! ما مرگ رسول خدا را هم تحمل کردیم...

پدر که رفت گفتند داغ پیامبر را به یاداور ...آرام می شوی

حسن که رفت...

حسین که داشت میرفت به زینب گفت مصیبت جدمان را به یاد بیاور ! رفتن من از نبودن او که سخت تر نیست...

.

.

.

آدم ها در غصه های سخت  خودشان را به موقعیت های سخت تر گذشته آرام می کنند .

امشب شب آن موقعیت سخت تر است...!

 


پ.ن: فاطمیه از فردا شروع می شود . درست از همین فردا و سقیفه ی شومش .
+ تاريخ شنبه 1 بهمن1390ساعت 23:50 نويسنده صاد |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

یکهو به خودت می آیی می بینی صفر هم دارد به نیمه می رسد . اهل بیت از کربلا گذشته اند ، کوفه را با همه ی سختی هایش رد کرده اند ، یکهو به خودت می آیی میبینی شام هم تمام شد... رقیه هم...

بعد دلت جور خاصی میگیرد . صورتت سرخ می شود . سرت را پایین می اندازی و از امام روی نیزه خجالت می کشی .

شبیه که شده ای ؟

نمیدانی .

شاید شبیه یک مسافر . یکی که دیرش شده است . خیلی دیر . دنیا با همه ی دلمشغولی های مسخره اش آنقدر کار عقب افتاده دارد که که دیرت شده باشد . خیلی دیر . دنیا با همه ی کارهای بی فایده اش آنقدر برایت مهم هست که اضطراب دلت را گرفته باشد که دیگر نتوانی صبر کنی . که وقت نداشته باشی . که همان عصر عاشورا با اهل بیت خداحافظی کنی . رقیه و سکینه را وسط بیابان رها کنی . زینب را دست تنها بگذاری . از زین العبدین بیمار احوالی نپرسی . رباب را دلداری ندهی . آنقدر دیرت شده باشد که همان عصر عاشورا ، اشک هایت که خشک شد اسبت را برداری و بکوب بروی . وقت نداری . همین حالا هم به اندازه ی کافی از کارهای مهمت!! عقب افتاده ای . دیگر بیشتر از این نمیتوانی بمانی . اسب را برداری و بکوب در غبار بیابان گم شوی . و زینب بماند و رباب و سکینه و رقیه ...همه دست تنها ! همه تنها !

.

.

.

و روزها بعد ، وقتی داری یکی از همان کارهای مهمت را میکنی . وقتی روبه روی تلویزیون باارزشت نشسته ای یکهو از خودت بپرسی آنها الان کجا هستند ؟ و یادت بیاید دهم صفر هم گذشت . و شام تمام شد . و شام با رقیه تمام شد و تو حتی احوالی نپرسیدی از مادر داغدارش .

بعد یکهو سرت بیفتد پایین . حالت از همه ی دلمشغولی های مسخره ی دنیای کوچکت به هم بخورد . گونه هایت سرخ شود از خجالت . عرق بنشیند روی پیشانی ات . به امام تنهای روی نیزه ات فکر کنی و با خجالت از خودت بپرسی  چند وقت است  که به یادشان نبوده ای ؟ که گریه نکرده ای ؟

یکهو به خودت می آیی می بینی صفر هم دارد به نیمه می رسد!

+ تاريخ یکشنبه 18 دی1390ساعت 17:51 نويسنده صاد |
 

تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد

خوشا کسی که به دنبال محمل است هنوز...


پ.ن : تقویم را نگاه کردم . دیدم محرم امسال هم تمام شد...

 

+ تاريخ سه شنبه 6 دی1390ساعت 18:47 نويسنده صاد |
 

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده ست

و هرچه خاطره دارد از آن محل دارد... *

 

                           


*سید حمیدرضا برقعی

پ.ن:این وقت شب از یک شماره ی ناشناس که بعدا می فهمی دوست خواهرت بوده پیام میاد :الان حرمم . نمی دونم چرا یادتون افتادم . هم زیارت خوندم هم نماز...

دیگر حالت را فقط خود آقا می فهمد!

+ تاريخ جمعه 2 دی1390ساعت 0:26 نويسنده صاد |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

احرام حریم امن حیدر بستی

دلتنگ طواف دور مادر هستی

با این همه آهسته برو...آخر تو

سالار دل غریب خواهر هستی

 

....

 

آرند چو تشنه ای که سوزد در تب

جمعی شب و روز نام او را بر لب

محبوب گر اوست این عطش کافی نیست

لا عارف بالحسین  الّا زینب...

 

 

+ تاريخ سه شنبه 29 آذر1390ساعت 22:15 نويسنده صاد |